تبليغاتX
 مصائب ترنسکشوال بودن...

مصائب ترنسکشوال بودن...

زندگی دوگانه ی شیدا

ناتمام...

خدایا...

می دونی چقدر درجا زدم...

می دونی چقدر به هر دری زدم...

تو بهتر می دونی چه کارا که کردم و نکردم....


فکر می کنم... فکر می کنم وقتش باشه که دستمو بگیری...


-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

از حالا به بعد با اسم «شیدا» می نویسم. آره، من شیدام. این اسمیه که برازنده ی منه... شاید صبورترین عاشق دنیا...


عزیز بی وفای من، مرهم درد خستگیم

گرمای دوست داشتنی روزای سرد زندگیم

ای که تمام هستیمو برا یه تار موت میدم

حرفای تلختو به یه دنیا پر از سکوت میدم

روزای خوب عمرمو به پای تو دادم و رفت

اون همه خوبیا رو به باد هوا دادم و رفت

اما حالا، بی عاطفه، به جای رفع خستگیم

داد می زنی: «گمشو برو، مایه ی سرشکستگیم...»


به عشق آرمان عزیزم.


 

نوشته شده توسط شیدا در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 ساعت 21:34 موضوع | لینک ثابت


Good Bye, Placebo World!



رسما ً  تعطیل شد.


 

نوشته شده توسط شیدا در جمعه بیست و نهم شهریور 1387 ساعت 7:13 موضوع | لینک ثابت


به همین سادگی...




تموم شد.

بازی عشق رو مفت و مجانی باختم.

عشق رو باختم، به یه دختر اریجینال! عشق رو باختم، به همین سادگی: توی سه روز. فقط توی سه روز.

عشق رو باختم، فقط به خاطر این که صدام پسرونه ست و هرچی هم دلنشین و دلسوزانه صحبت کنم، هرچی هم عاشقانه، همه ی حرف های خوب دنیا رو به پاش بریزم، اول و آخرش صدام پسرونه ست! و این جوریه که توی نبرد با یه صدای دخترونه ی واقعی، بازنده منم.

عشق رو باختم، فقط به خاطر این که چهره م پسرونه ست و هر چی هم آرایش کنم و ابرو بردارم و ماتیک بزنم و خط چشم بکشم، اول و آخرش گونه و پیشونیم نشون میده این چهره ی یه پسره! و این جوریه که توی نبرد با یه چهره ی دخترونه ی واقعی، بازنده منم.  (حالا می فهمم این واقعا ً درسته: پیشونی، ما رو کجا میشونی!)

عشق رو باختم، فقط به خاطر این که موهام رو هر چی هم اتو کنم و نرم کننده و واکس و چسب و تافت و کوفت بزنم بهش و به صد شکل هم دربیارمش، بعد سه روز باز نشون میده واقعا ً ماهیتش چیه: موهای یه پسر! و این جوریه که توی نبرد با موهای لخت و لطیف دخترونه ی واقعی، بازنده منم.

عشق رو باختم، فقط به خاطر این که سینه هام تختن، نه برجسته. فقط به خاطر این که آلت تناسلی پسرونه دارم. فقط به خاطر این که اندامم زمخته. فقط به خاطر این که کفشم از در سطل زباله گنده تره. این جوریه که هر دختری می تونه به سادگی تو عشق ازم ببره.

این جوری میشه که هر کاری که از روی عشق پاک و خالص واسش می کنی، چه جلوی خودش و چه در غیابش، چه ازت بخواد و چه نخواد، چه سخت باشه و چه آسون، حتی اگه نیاز باشه واسه انجامش 1 بامداد بخوابی و 3 بیدار بشی، حتی اگه لازم باشه یک ساعت کامل پای تلفن بشینی تا با زنگ زدن بیدارش کنی، حتی اگه لازم باشه دستت از درد بترکه ولی واسش دفترشو کامل کنی که از درس عقب نمونه، حتی اگه واسه رسوندن جواب سوالای امتحان یهش، باعث بشی مراقب جلسه برگه ی خودت رو بگیره، حتی اگه لازم بشه با بابا و مامانت دعوا کنی تا بتونی همراهش بری بیرون واسه کاری که اون می خواد، حتی اگه لازم باشه جلوی هر کس و ناکسی دولا و راست بشی یا بعضی وقت ها با آدم های کثیف دهن به دهن بشی تا بتونی کارش رو راه بندازی، و هزار جور کارای دیگه، همشون با هم دود میشن و میرن هوا، همشون فراموش میشن، انگار هیچ وقت انجامشون ندادی.

این جوریه که توی یه سال اندازه ی هفت سال سختی می کشی، از فرط استرس و فشار توی چهار ماه 10 کیلو وزن کم می کنی، ولی آخرش به جای این که نتیجه ش همه ی این چیزا رو از یادت ببره، میشه ضربه ی روحی. میشه پتک و می خوره درست توی سرت.

تویی که اون بالایی و اسم خودت رو خدا گذاشتی و آیه و سوره نازل کردی که ما رو هدایت و حمایت می کنی، کجایی پس؟ عدالتت کجا رفته؟ مهربونی ای که ازش حرف می زدی کجاس؟ رحمتت کجاس؟ تو واقعا ً می تونی اون بالا بشینی و ببینی مخلوقاتت این جوری عذاب می کشن؟ جدا ً دلت میاد؟ ما که آدم هستیم، دلمون نمیاد مخلوقاتمون آسیب ببینن. تا جایی که می تونیم بهشون کمک می کنیم تا درست بشن. تو که خدایی و همه کاری هم از دستت برمیاد، تو چه جوری دلت میاد؟

از خودم متنفرم. از همه کس متنفرم. از عشق متنفرم. از زمین و آسمون، از ماه و خورشید، از آفتاب و بارون، از زندگی متنفرم. از این دنیای کثیف بی رحم که یکی یکی دلخوشی های زندگیم رو ازم می گیره متنفرم.

زندگی من روی دوتا پایه قرار داشت: عشقم، و امیدم به آینده ی دخترونه م. حالا دیگه اولی شکسته. امیدوارم دومی بتونه بار به این سنگینی رو تحمل کنه. هنوز یه امید کوچولویی هست؛ گرچه مثل این که همین الآنش همه دست به دست هم دادن تا این امید رو هم از من بگیرن و پایه ی دیگه ی زندگیم رو هم بشکنن.

با این همه، اینو این جا می نویسم، گر چه یه بار دیگه به دنبالش خودمو لعنت کنم:

هنوز هم عاشقتم. هنوز، عاشقتم...

 

"من از اول بدانستم که این عهد / که با من می کنی، محکم نباشد...

بدانستم که هرگز سازگاری / پری را با بنی آدم نباشد..."

 

این هم پایان نیست. نمیذارم پایان باشه.


 

نوشته شده توسط شیدا در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 ساعت 23:12 موضوع | لینک ثابت


چه باید بنویسم؟


راستش اولش می خواستم درباره ی این مشاوری که یکشنبه اولین جلسه رفتم پیشش بنویسم، ولی دیدم یه جورایی ارزش نوشتن نداره.

خیلی کوتاه میگم: خانوم بعد این که براش گفتم اصلا ً درباره ی چی میخوام صحبت کنم، بهم میگن اینا همش دروغ هاییه که به خودت میگی. تو دقیقا ً یه پسری و باید این رو درک کنی. مثال تکراری خط ها رو واسه روی وایت برد کشید و گفت همون طور که احساست در مورد طول این دوتا خط بهت دروغ میگه، در این مورد هم بهت دروغ میگه. حالا هم سعی دارن منو پسر کنن!!!

بُرش: همین جا از دوستای خوب شیرازی کمک می خوام. اگه کسی یه روانپزشک درست و حسابی (مامان ملک آرا گفتن سک.سولوگ باشه) سراغ داره، لطفا ً بهم معرفی کنه برم سراغش. البته، آخرش فکر کنم مجبورم از تهران و خود خانوم ملک آرا کمک بگیرم...

اما حالا که نمی خوام درباره ی اون بنویسم، اینو به جاش می نویسم:

فیلم "جایی دیگر" که شراره جون هم توی وبلاگش عنوان کرده رو همین چند ساعت پیش دیدم. فیلم در کل دستمایه ی خوبی داره، ولی توی بیانشون خیلی شعاری عمل می کنه، واسه همین کل فیلم خراب میشه.

اما اون چیزی که توی این فیلم جالبه، پرداختن به یه ترنسکشوآل M2F هستش که واقعا ً شاید غیر شعاری ترین بخش فیلم هم همینه. در فیلم به رابطه ی اون و پدرش/خونواده ش، برخورد افراد عامی (و شاید بی شعور) جامعه با اون، و جالب تر از همه، برخورد رئیس کلانتری با اون پرداخته میشه. البته، مانی کسراییان، بازیگر نقش اورنگ (ترنس) نقش رو تا حد زیادی خوب درآورده، و تونسته احساساتی بودن، آشفتگی و تا حدی عدم اعتماد به نفس رو (که اگه رو راست باشیم، می بینیم درباره ی خیلی ترنس ها صدق می کنن) درست توی بازی خودش نشون بده.

این ترنسکشوآل، بعد از اختلاف با خونواده و پدرش (که میگه پسر داره و پسرش رو میخواد)، راه می افته و میاد به جزیره، که از اون جا با همکاری یه شخص
دکتر نامی، بره اونور آب. (بگذریم که حالا دکتر خودش کیه و چیکاره ست...) توی جزیره هم توی یه مغازه ی لوازم آرایش مشغول به کار میشه.

فصل جالبی که در این فیلم وجود داره، جاییه که اون کنار آب نشسته و دوتا مرد میان سراغش و اذیتش می کنن، که با مشاهده این وضع دوستاش به کمکش میان و درگیر میشن و کار می کشه به کلانتری. توی کلانتری، پلیسه اونو مقصر می دونه و بهش میگه: از این سر و وضعت خجالت نمی کشی؟ تو اصلا ً تا حالا به قیافه ی خودت توی آینه نگاه کردی ببینی کجاش به یه مرد می خوره؟ که دوستش جواب میده و میگه: این اختلال ژنتیکیه. اگه دست خودش باشه، اصلا ً نمی خواد مرد باشه که! یه کم که گفتگو پیش میره، پلیسه میگه: ببین من آدم دموکراتی هستم ها! اگه بچه خودم بود نمی ذاشتم از خونه بیرون بره که گیر اینجور آدما بیفته! (یعنی زندانیش می کرده!!!) که اون یکی دوستش خوب جوابی میده و میگه: زکی به اون دموکراسیت!!!


به هر حال فیلم در کل ارزش یه بار دیدنو داره. ولی اگه کمتر شعاری بود، واقعا ً می تونست خیلی فیلم بهتری باشه. شما هم اگه دیدین، میتونین منو از نظر خودتون مطلع کنین.


 

نوشته شده توسط شیدا در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 ساعت 3:25 موضوع | لینک ثابت


جاودانه ی من / My Immortal




سلام!

راستش من سبک های موسیقی که خیلی دوست دارم و گوش می کنم، متال و هارد راک هستش. می دونم خیلی ها دوست ندارن و شاید حتی همون پاپ های ایرانی متدوال رو دوست دارن.
تازش هم، این جا وبلاگ یه ترنسه، نه یه متال مستر.
اما از همه ی دوستای خوبم خواهش می کنم من رو ببخشن، و این پست رو تحمل کنن.

لطفا ً ادامه ی مطلب را بخوانید...

----------------------------------------------
پاسخ نامه ها بالا!!!

1. مینا جون: مینا جون تو چون خیلی وقته با بچه های ترنس دیگه در ارتباطی، خیلی بهتر میفهمی که چه دلیل هایی میتونن با هم جمع بشن تا من چنان پستی بنویسم. ازت بابت اون پست معذرت می خوام.
راستی، شوخی بود دیگه؟ اگه ادامه ندم که واقعا ً حقمه همین الآن خودم رو بکشم!!! (شوخی کردما! جدی نگیرین یه وقت بیاین خودتون بکشیدم!!!)
مرسی که بهم سر میزنی.

2. پری سا جون: خواهری خوش اومدی به وبلاگ کوچولوی من! عطر نازنین موهات رو خیلی آسون حس می کنم...
پری سا جون، متاسفم که باید با گفته ات مخالفت کنم، ولی روز اول که این وبلاگ رو باز کردم به خودم قول دادم هیچ پستی رو پاک نکنم و هیچ نظری رو هم حذف نکنم، تا کل روند کار همون جور که بوده باقی بمونه. فقط میتونم بهت یه اطمینان بدم و اون هم اینه که الآن، اون نظری رو ندارم که موقع نوشتن اون پست داشتم... میشه این رو از پست بعدیش (همین پست) فهمید. بازم بابت این که اون پست رو نوشتم، و بابات این که نمی تونم حذفش کنم معذرت می خوام.
>>> پری سا جون کامنت جدیدتری هم گذاشتن و یه بار دیگه عملا ً از من خواستن که پست Suicidal رو حذف کنم. راستش باید بگم یه بار دیگه متن بالا رو بخونی بد نیست... نمی دونم دیگه چی بگم.

3. آقا عرفان: سلام داداشی گلم! مرسی که بهم سر می زنی!
راستش اون پست یه جورایی حاصل همین بی حوصلگی بودش، ولی همون طور که واسه پری سا جون هم نوشتم، الآن دیگه اون حس خیلی کمتر شده، هیچ وقت نمیگم از بین رفته، چون می دونم تو وجود همه ی ما هستش؛ یه گوشه ای خوابیده و در کمینه. ولی الآن، فکر کنم من خیلی هشیارترم تا اون شکارچی. به هر حال باید از تو هم به خاطر پست Suicidal معذرت بخوام.
راستی عرفان، میدونستی یه وقتایی، یه کسایی هستن که حاضر هستی کل دنیا و زندگیت رو ببازی تا اونا رو ناراحت نکنی؟ تا بتونی با اونا باشی، حتی فقط واسه یه لحظه؟ بهش یه کم فکر کن.

« من، با زخم زبونا رفیقم...
                                 مرهم بذار، با حرفات، رو زخم عمیقم... »


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط شیدا در شنبه دوازدهم مرداد 1387 ساعت 4:4 موضوع | لینک ثابت


Suicidal



می دونی، اون قدر ها هم سخت نیست.

زیر شر شر آب، تیغ رو بر می داری.
واسه آخرین بار تو آینه نگاه می کنی.
به اون چیزایی فکر می کنی که همیشه می خواستی و هیچ وقت نداشتی: به عشقت، به هویتت، به روزهای خوب، به آرامش، به امنیت، به ثروت...
اون وقت خیلی آروم ولی با فشار، تیغ رو می کشی روی رگ، و خون می پاشه بیرون.
بی رحم باش، چند بار دیگه هم ببُر که از نتیجه ی کار مطمئن بشی...
اگه  اشک از چشمات سرازیر شد، بزار بریزه. دیگه نیازی نیست جلوشو بگیری. راحت باش.
با خودت رو راست باش.
دیگه داری می ری. دیگه هیچ کس نمی تونه جلوت رو بگیره. پس خوشحال باش! لبخند بزن دختر!
فقط چند دقیقه دیگه.
فقط، چند دقیقه...

---------------------------------------------------------------------
چند وقته دارم به این مساله هم فکر می کنم. فکر بدی هم نیست، نه؟!!


 

نوشته شده توسط شیدا در پنجشنبه دهم مرداد 1387 ساعت 3:38 موضوع | لینک ثابت


عنوان ندارد / شاید یه جور عذرخواهی...


سلام به همه ی دوستای خوبم که همیشه با کامنت های خوشگل و دلگرم کننده شون من رو خوشحال می کنن. واقعا ً از همه تون متشکرم، و خوشحالم که دوستای جدیدی پیدا کردم.

اما می خواستم بگم: از اون جا که می خوام برم دنبال کارای روانپزشکی و مشاوره، و تازه کلی مشغله های دیگه هم هست، ممکنه نتونم زود به زود آپ کنم.

اگه پیگیری هام به نتیجه ای برسن، اینجا حتما ً مراتب کار رو می نویسم. شاید کسای دیگه ای هم مثل من باشن که اتفاقی به اینجا سر بزنن. اون وقت می تونن اطلاعات نسبتا ً مفیدی کسب کنن...

همتون رو دوست دارم دوستای نازنین و گلم!


 

نوشته شده توسط شیدا در سه شنبه یکم مرداد 1387 ساعت 11:56 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting